X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

اردوی راهیان نور  چاپ

تاریخ : 17 فروردین 1391 در ساعت 09:34 ب.ظ

 

پس از گذشت 20روز از اون سفر دلچسبُ خاطره انگیر...وظیفه ای برخودم می دونستم که در مطلبی این سفر رو توصیف کنم.


نمی خواستم مطلبم از روی جو و احساس زودگذر باشه برای همین گذشت زمان برای نوشتن نیاز بود...با اینکه خیلی از مسائل رو فراموش کردم حتی الآن دقیقاً مکان هایی که دراین سفر رفتیم، در خاطرم نیس...ولی سعی می کنم که هرچه در ذهنم هست رو بنویسم.

 

خاطرات اردوی راهیان نور دانشگاه روزبهان ساری در 20-25 اسفند سال 1390:


ادامه مطلب

   


قبل سفر فکر همه چیزُ کرده بودم از خوراک گرفته تا پوشاکُ و حتی سرگرمی هایی که بتونم خودم رو از شرایط بدی که با این ذهنیت داشتم دور کنم.

ساعت 0:45 دقیقه بامداد روز شنبه 20 اسفند زمان شروع سفری بود که تنها ذهنیت ازاین سفر فقط غم و گریه و هم سفر شدن با چندین بچه بسیجی تندرو و افراطی بود!!!

ولی از همون دقایق اول هم سفر شدن با هم دانشگاهی ها این ذهنیت پاک شد.

از همون ابتدا بگو و بخند ها و لبخندی بر لبان همه نقش زده بود و این نشانه های خوبی برای شروع سفری دلنشین بود.

حرم امام هم در بین مسیر ما به جنوب ایستگاه خوبی بود، امامی که هنوز هم به این معتقدم که هیچگاه راضی به ساخت شهری به نام او و برای او نیست!. ، نمی دانم شاید می خواهند این شهر را قطب سوم شهرهای زیارتی کشور کنند...!

شب هنگام بعد از 18 ساعت در مسیر بودن سرانجام به منطقه ای برای اسکان رسیدیم...

صبح روز بعد یعنی 21اسفند بالاخره به منطقه عملیاتی می رویم جایی که مرتضی آوینی شهید شده، برای اولین تجربه ام از جنوب لحظه ی آغازین خوبی بود...احساس خوبی بود ...آرامش...

ولی هنوز نه بغضی بود نه گریه ای برای من..!

از مسیرهایی می گذریم که امثال من های بسیاری ازین مسیر گذشتن ولی درکِ درستی از واقعه ی جنگ و شهدا نداشتن...می رویم گشتی در اطراف منطقه می زنیم و در منطقه تا اونجا که می شد عکس میگریم

روی شن ها راه رفتن با پای برهنه برای بعضی ها بسیار دلنشین بود می گفتن مارو نزدیک تر به واقعیت ها میکنه...

صدای گریه ها در حین و پس از نقل روایت عجایب جنگ و حقایق توسط راوی بسیار دلخراش بود و البته فاجعه ای بود در درون.

راوی رفته بود ولی کسی رمقی برای بلند شدن نداشت ..یکی با شن ها ور می رفت و یکی چفیه جلوی صورتشُ اشک می ریخت...

نوشته های اطراف مسیر برام خیلی جذاب بود..نوشته هایی که باعث می شد دقایقی نفهمم به کجا دارم میرم و فقط همراه جمع بودم، جملاتی که نمی دونم چرا همیشه از خودم نمی پرسم!


امروز برای خدا چه کرده ای؟!

ما برای شهدا چه کرده ایم؟!


 به مسجد می رویم...من آخرین نفری بودم که وارد مسجد شدم...باورم نمی شد که می بایست شب رو اینجا می گذروندیم!...غیر قابل باور بود...خوابدین اون هم در مسجد ...شام ساده ای رو آماده کرده بودن.. و  اکثر بچه های گروه با طعنه های خاصی غذا رو خوردن ...شاید می شد مکانی به غیر از مسجد برای اسکان انتخاب کرد...ولی می بایست تابع فرمانده گروه می بود.

اتفاق بسیار جالبی در زندگیم افتاد..همنشینی با یک طلبه که اصلاً نمی شد فکرش رو هم کرد که هم سن من باشه ...هیچوقت فکرش رو هم نمی کردم که اینقدر بتونم راحت با چنین فردی ارتباط برقرار کنم و مرا به خودش جذب کنه.

اونقدر گرم صحبت کردن با ایشون بودم که اصلاً نفهمیدم کی صبح شد..تا ساعت 3 هم صحبت بودیم با ایشون...قصد خوابیدن نداشتم..یعنی اعتقادی به خوابیدن در مسجد و ... ندارم..رفتم بیرون چای آماده بود..نوشیدم و با 2نفری مثل خودم همصحبت شدم.

خوبیای یک سفر به پیدا کردن افرادی که میتونی بهشون اعتماد کنیُ همصحبتی با اونها به تو کمکی بزرگه و درسهایی که ی دنیا می ارزه.

تا آخرین لحظات خوابم نمی برد ...ولی دیگه کسی بیدار نبود که باهاش صحبت کنم..ساعت رو دیدم حدود 20 دقیقه ای مونده بود به اذان صبح...ولی نمی دونم چی شد که خوابم برد...چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای قرآنی که خواب کوتاهم رو قطع کرد...

اذان بود، همه را بیدار می کنند، به نظر می رسید نماز اجباریست ولی با خوش رویی سعی مت کنند همه رو سرپا بدن ولی بچه ها بلند نمی شوندُ و باز همه را اذیت می کنندُ بلندشان می کنند.خیر رساندن به این سبک نوبر بود! بعضی از بچه ها عصبانی می شوند..صف توالت و دستشویی از صف نانوایی هم طولانی تر.

آدم های آشنا کم نبودن..چون اکثر افراد درون مسجد شمالی بودن...ساروی ها که بسیاری چهره هاشون آشنا بود..همه جور آدم هایی به چشم می خورد..ولی اینجا مهم نبود که بودندُ چه بودند اینجا همه بسیجی بودن...اینجا به چشم دیگری باید دید...نگرش ها باید تغییر می کرد بر افراد...اینجا جاییست که سنگ پودر می شود و باید اصلاح شویم!

اینجا حتی اگر از اسم بسیج چندشت بگیره تو یک بسیجی به حساب می آی..الآن افتخار می کنم که یک بسیجی ام..ولی از کارت بسیج و بسیجی که اون کارت تورو می سازه متنفرم...در دوره دانش آموزه کارهایی صورت گرفت که نظاره گر بودم و زیاد از سوء استفاده هایی که صورت می گرفت خوشم نمی اومد.

هنوز هم که هنوزه روزهای مسابقات پینگ پنگ بسیج از ذهنم پاک نشده ..اول شدن در اون مسابقات برام یک شادی خاصی داشت بای اینکه از نظر ورزش جایگاه بالایی نداشت ولی ....اون روزها و خاطراتش از بسیج بود که بسیار خاطره انگیره برام

 

دوباره صبحانه ،اتوبوس...حرکت به سوی منطقه جنگی.

در هر روز به 3-4 جا می رفتیم..سهلنگاری من بود که یادداشتی از مناطقی که روزانه می رفتیم نداشتم ولی صحنه منطقه ...احساس پخته شده ای که به من منتقل میشد از لحظه لحظه ی قدم زدن در مناطق... از ذهنم پاک نمیشه..غیر قابل پاک شدنه.

جملاتی که جیگر آدم رو می سوزوندند

 

زندگی زیباست ولی شهادت از آن زیباتر است.

 

با این ستاره های می شود راه را پیدا کرد.

 

 

بغض نشکسته ای که 2روز بامن همراه بود...بالاخره به شلمچه می رسیم..جایی که گفتنی ها بود ازون...شلمچه همیشه با تعریف های مسافران همراه بود..شلمچه قبل رفتن در دلم جای داشت ..برای چی رو خودم هم نمیدونم..

از اتوبوس پیاده شدیم...

گام هایم سست بود..

هوای اینجا بوی دگری می بود...هوای اینجا پاکترینُ ناب ترین هوای استشمام شده ی من بود.

فضا پر شده بود از عطر خوش معرکه ای که تحملم را از بین برده بود...مثل عاشق به معشوق رسیده..دیگه جانی در وجودم نبود

دراینجا شکستم...شلمچه جای اصلاح هست...جای از خود بی خود شدن...جای وصال...جای سکوت...

جایی پر از آرامش

شلمچه ...کعبه ی عاشقان بود...

و سرانجام می شکنی و آن هم چه شکستنی وچه اشکهایی که چفیه ات را خیس نمی کنندو...

و گریه می کنی ...اشک می ریزی...از خود بی خود میشوی ...گوشهایم کار نمی کرد که حرفهای راوی شلمچه را گوش بدهم...

دیگر نبودم!!! ...دورو برم شلوغ بود ولی من آنجا نبودمُ .

از جمع جدا شدمُ . گوشه ای می نشینی و بازهم اشک میریزی...آرامش در وجودت هست که قابل توصیف نیست...

در راه برگشت به سمت اتوبوس بودم ...شب هنگام بود...احساس می کردم هیچوقت به این اندازه ای عجیب وابسته به جایی نشده بودم ... دیگر کسی دوست نداشت برود و شلمچه را ترک کند... چون دلت اینجاست ...آخر اینجا کعبه عاشقان است

. . . . . 

 

گریه دراینجا نشانه ی خوبی برایم بود...سبک شده بودم..آرامترین لحظات زندگیم رو سپری می کردم، ریختن اشک هایم سهم من بود... از دلتنگی هام...از زیبایی هایی که بالاخره دیدم...از واقعیت هایی که برام پرنورتر از همیشه شدن...

 

یک حس خوب همراهم بود...و می دیدم که همه هم تغییراتی در رفتارشون در شوخی هاشون بود...شیطنت ها و بگو بخند ها اونقدر زیاد بود که همیشه و همه وقت شاد بودیم حتی شب هنگام و حتی زمانی که همه خواب بودن...تو اتوبوس هم که اونقدر بهانه هایی برای خنده و شاد بودن بود که باعث نزدیک شدن و صمیمی شدن بچه ها به هم می شد.

در بسیاری از جاها عکس گرفتن ها و فیلم گرفتن باعث می شد ...خوب دورُ اطرافمون رو نبینیم و تنها به شاد بودنمون سپری بشه...اروند کنار و تند گویان از آن جمله مناطق بود.

دیگر داشت تمام می شد که به مکانی رفتیم که همه رو حیرت زده کرد...

21شهید گمنام، من حتی تا آخرین لحظه که هنوز وارد مسجد نشده بودم نمیدونستم چرا اینجا اتوبوس متوقف شدُ ما اینجا چه می کنیم...وارد مسجد شدم...و دوستم منصور گفت مهدی شهید ها رو دیدی ؟

فقط شوکه شده بودم...حیرت زده بودم...لحظه های سنگینی بود..به سمت بارگاهی رفتم که شهدا درون اون بودن...بغضی سنگین در گلوم ایجاد شد...تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که در گوشه ای از مسجد نشستم... یک فردی که خودش در پیدا کردن باقیمانده اجزای شهدا کمک کرده بود ..حرف هایی می زد که جگر همه رو کباب کرد...پیدا کردن شهدا بعد این همه سال...توصیفاتش از فردی که شایسته بود که او رو شهید زنده بدونیم بسیار زیبا بود..

حرفهاش از درونش بود...شیخی که از ته دل می گریست... و می گفت که شهدا ما را طلب کرده اند...

بودن در اونجا شایستگی می خواست..لیاقتی می خواست ...جو سنگینی بود ...نمازی خوندم و بازهم بدنبال جایی بودم که با خودم خلوت کنمُ بتونم بغض نشکسته ام رُ دوباره بشکنم..آزمایش سنگینی بود.

خدا بار دیگه مارا سنجید...به خودم گفتم امیدوارم ازین امتحان سربلند بیرون بیا..به فرصتی داد که پیش شهدایی باشیم که معلوم نبود که بودندُ و خواهرانُ مادرانشون کین.. ولی اینها غریب نبودن...چون ما با آنها اخت گرفتیم..م...به یاد داییم افتادم که 25سال پیش شهید شده بود..تنها اینطور می فهمیدم خانواده هاشون چه میشکن..و کوچک که بودم از اونجا چهره ی خوبُ پاکی از داییم تو ذهنم ساخته بودم از اونجایی که خوبی شهیدان رو از نگاه معصوم مادرم که وقتی نام داداشش رو میگفت درک می کردم.


این لحظات به تندی سپری می شد رفتم کمی در اونجا قدم بزنم که به جمله شهید آوینی برخوردم:


شهیدان از دست نمی روند، بلکه بدست می آیند.

 

و تا دقایقی فقط محو این جمله شدم....برای اینکه بیشتر فکر کنم از همه سریع تر وارد اتوبوس شدم....و اصلآً متوجه نشدم که کی اومدندُ و کی حرکت کردیم.

 

* گفتنی های جنوبُ راهیان نور بیش از یک مطلبُ چنیدین جمله و حتی ی کتابه ...راهیان نور ...برازنده ی این سفر بود.....این سفر پاک بود . همچنین درذهنم بسیاری از مسائل اذیتم می کرد ولی بهتره بیان نشه...

 



پ ن:

و در آخر این مطلبم لازم می دونم از یک نفر واقعاً تشکر کنم...چون  از همون ابتدای سفر توی قلبم بود؛

امیدوارم همیشه سلامتُ شاد باشی آقا مهدی جوهر

جمله های ایشون به من:

 

دوست داشته باش دوست داشتنی ها رو،

بدون توقع، مهر بورز،.... از عمقُ جان،  نه برحسب عرف و عادت

 

پیوند محبت ایجاد کن با کسانی که نمیشناسی..آنها که لایق دوست داشتنند

 

 

یادش به خیر.

نظرات (7)
19 فروردین 1391 ساعت 07:55 ق.ظ
سلام
ممنون که بهم سر زدی
امتیاز: 0 0
19 فروردین 1391 ساعت 11:05 ب.ظ
سلام مهدی جان

سال نوت مبارک
ایشالا سال خوبی داشته باشی

خاطره رو بیار تو مسابقه شرکت بده
امیدوارم برگزیده بشه
امتیاز: 0 0
21 فروردین 1391 ساعت 01:07 ق.ظ
قربانت

عزیز وبلاگمو به بلاگفا منتقل کردم دیگه تو پرشین نظر نذار

ممنون

ببینیمت
امتیاز: 0 0
4 اردیبهشت 1391 ساعت 07:20 ب.ظ
خیلی باحاله
امتیاز: 0 0
14 اردیبهشت 1391 ساعت 07:05 ب.ظ
سلام مهدی جان من مدیر اون وبلاگ ذوزبهانیام عمران ۹۰ خواستم بگم بی زحمت لینک کن ممنون
راستی آهنگ متنت هم خیلی قشنگه تو رو نمی دونم ولی فک کنم باهاش خیلی حال می کنی ی سر بیا وبلاگ منم آهنگ مورد علاقه ام رو میزارم ببین جطوره
امتیاز: 0 0
27 اردیبهشت 1391 ساعت 02:56 ق.ظ
salam dada mano mamad fazeli kheli az mmatn khoshemon omad.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اقا منصور اون سفر بدون شما واسم زیبا و جذاب نمی شد

محمد جان تو قلبم جا داره ...دوستت دارد آقای فاضلی
27 اردیبهشت 1391 ساعت 11:16 ب.ظ
حدود ۲ ماه از سفرت گذشته اما من تازه خوندم جالب نوشتی و اتفاقات رو به داستان واقعی تبدیل کردی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی نظر لطفته احساس جان
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد