X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

بخدا لاف زدم!  چاپ

تاریخ : 1 خرداد 1390 در ساعت 12:04 ق.ظ

 

خسته ام...

اونقدر خرابم کِ اصلاً جای گفتن نداره
خسته از حس غریب این تنهایی

خستم بخدا از اینهمه تکرارِ سکوت ُ بازم سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.

 

بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
... آبیست؟
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در اطراف کودکیم،
خواب دیدم چندین بار!
خواستم صادقُ عاشق باشم!
خواستم مستِ شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در مهرُ وفاُ عشقُ ...
اما حیف ؛
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب! ، پیش زیبایی ها!!

 

پ.ن :
بد بودم و بدتر شدم – شاید دلیلش فرار از کارِ و مشغله

دلم میخواد هرچه زودتر دانُ و امتحانا تموم بشه برم سرِ کارم.

می روم در.پی.احساس.غریبم ...

می روم تا زندگیم را با سکوت ادامه دهم!


 

نظرات (3)
1 خرداد 1390 ساعت 12:10 ق.ظ
چه بد قاتی شده اینجا!!!
امتیاز: 0 0
1 خرداد 1390 ساعت 02:46 ب.ظ
الان خیلی بهتره
امتیاز: 0 0
9 خرداد 1390 ساعت 08:42 ب.ظ
سلام ممنون از تبریک و حضورتون . شاد باشید و سلامت ...
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد