گاهی اوقات اتفاقاتی می افته ؛
لحظه ای که زمان متوقف می شه
و شناور می شه و باقی می مونه...
وقتی که بیشتر از ی لحظه هس.
و صدا می ایسته ،
و تحرک متوقف میشه ،
برای بیشتر......................بیشتر از ی لحظه...
و سپس اون لحظه همش از بین رفته .
می تونم...: تونستم...
کم کم ازیادم می رود، تمام تلخی ها
باید فراموش کنم...:کردم...
چندیس...
میشه،
: شد.
آروم تلقین می کنم...
هیسسسسسسسسسس...آروم...آروم تر مهدی
اِخدا تو در سکوتمم هستی !
تو همیشه بودی و من ...
پیوست :
این
روزگارُ رسمِ شِ
پ ن :
این روزهام خوب داره پیش میره...خداروشکر
خودمُ تو اتاقم حبس کردم...
چندین روز...
ساعتها...
+ زندانی که درِآن باز است!
^ من خیلی وقته وارد زندانی شدم که درش و پیدا نمیکنم شاید هم بخاطر فراموش کردن خیلی چیزاستُ سکوت مسخرم!
آخه یکی
نیس بگه تو با خودت سرِ جنگ داری یا با اطرافیانت یا با خدات!
* وقتی در شادی بسته می شود ، در دیگری باز می گردد؛
ولی به طور معمول آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم که در باز شده را نمی بینیم.
امام جواد(علیهالسلام)
مىفرماید:
لَوْ کانَتِ السَّماواتُ وَالاَْرْضُ رَتْقاً عَبْد ثُمَّ اتَّقى
اللهَ تَعالَى جَعَلَ اللهُ لَهُ مِنْها مَخرَجاً.
اگر درهاى آسمان و زمین به
روى کسى بسته شود و او پرهیزگارى پیشه کند؛ خداوند گشایشى در کار او مىدهد.
پیوست :
گاهی خدا آنقدر صدایت را دوست دارد که سکوت می کند تا بارها بگویی:
"خــــــــــــــــدای من "
.
خدایِ من
خسته ام...
اونقدر خرابم کِ اصلاً جای گفتن نداره
خسته از حس غریب این تنهایی
خستم بخدا از اینهمه تکرارِ سکوت ُ بازم سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا
لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
... آبیست؟
یا که مهتاب هر شب، واقعاً
مهتابیست؟!
عشق را در اطراف کودکیم،
خواب دیدم چندین بار!
خواستم صادقُ عاشق باشم!
خواستم مستِ شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در مهرُ وفاُ عشقُ ...
اما حیف ؛
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب! ، پیش زیبایی ها!!
پ.ن :
بد بودم و بدتر شدم – شاید دلیلش
فرار از کارِ و مشغله
دلم میخواد هرچه زودتر دانُ و امتحانا تموم بشه برم سرِ کارم.
می روم در.پی.احساس.غریبم ...
می روم تا زندگیم را با سکوت ادامه دهم!
مَرُ ای دوست
مَرُ ای دوست
مَرُ از دستِ من ای یار
که منم زنده به بویِ تو...به گلِ رویِ تو
مَرُ اِی دوست
مَرُ اِی دوست
بنشین با مَنُ دل
بنشین تا بِرَسَم اگر ، به شبِ مویِ تو
تو نباشی چه اُمیدی بِدِلِ خسته یِ من
تو که خاموشی
بی تو بِشامُ سحر... چه کنم با غمِ تو
بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل
بنشین تا بِرَسَم اگر به شبِ مویِ تو
تو نباشی چه اُمیدی به دلِ خسته یِ من
تو که خاموشی بی تو به شامُ سحر چکنم با غمِ تو
چِکُنم با دلِ تنها که نشد باورِمن ، تو هُ ویرانی ؛
خاموشی ؛
کوهم اگر چِکُنم با غمِ تو

چِکُنم با دل تنها ... چکنم با غم دل
چِکُنم با این غم
دل من ای دل من
چه کنم با دل تنها
چه کنم با غم دل
چه کنم با این غم
دل من ای دل من
چه کنم با دل تنها
چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد
دل من ای دل من
چه کنم با دل تنها
چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد
دل من ای دل من
چه کنم با دل تنها
چه کنم با غم دل
چه کنم با این غم
دل من ای دل من
.
.
.
.
محمد اصفهانی
دیگه دارم به خودم شک می کنم
آخه حرفام ونمی فهمه کسی
من که دستِ دلم و رو میکنم
چرا دنیام و نمی فهمه کسی
دل من مونده رو دستم ، دلی که ، همه ی دار و نداره آدم
کاش یکی از ته دل بِمَن بگه
عاشق این دلِ صاف و سادم ه
دیگه دارم به خودم شک میکنم
آخه حرفام و نمی فهمه کسی
من که دست دلم و رو میکنم
چرا دنیام و نمی فهمه کسی
آخه من چیز زیادی نمیخوام
ی نوازش ، ی نگاه مهربون
یکی ک خودش باشه تا بتونیم
باسه همدیگه بمونیم ، هر دومون
دیگه دارم به خودم شک میکنم
آخه حرفامو نمی فهمه کسی
من ک دستِ دلم و رو میکنم
چرا دنیام و نمی فهمه کسی
احسان خواجه امیری
پ ن :
احسان جان کنسرتت فوق العاده بود در ساری ، تشکر
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیدم
وقت پَرپَر شدنش سوز و نوایی نکنیم
پَرِ پروانه شکستن هنرِ انسان نیست
گَر شکستیم زِغفلت ، مَن و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرِمان تنها ماند
طلبِ عشق زِهر بی سر و پایی نکنیم
یادمان باشد اگر این دلمان بی کَس شد
طلب مِهر زِهر چشمِ خُماری نکنیم
یادمان باشد دِگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم
یادمان باشد که دراین بَحرِ دو رنگیُ ریا
دگر حتی طلب آب زِدریا نکنیم
یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم
یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم
طلب سوختنِ بال و پَر کَس نکنیم
آنها که لب گشوده اند ، خورده شدند.
آنها که لال مانده اند می شکنند

دندانساز راست می گفت :
پسته لال ، سکوت دندان شکن است