زندگی زیبا...

زندگی زیبا...

وبلاگ شخصی مهدی چابک
زندگی زیبا...

زندگی زیبا...

وبلاگ شخصی مهدی چابک

جابجایی

 

 

 


 

 

*     بعد از 5ماه زندگی دانشجویی در شهر همدان و در دانشگاه آبادانی ، بالاخره برگشتم ب زادگاه خودم ساری

 

یعنی برای همیشه ؛


 

با تمام خوبی ها و خوشی هایی که در شهر غریب بود ولی سختی دوری از خانواده و تلف شدن زمان بسیار احساس میشد.


 

ک جابجایی بهترین راه بود برای برگشت


 

شهر همدان شهر بسیار عالی برای زندگی ه ، شاید به راحتی بتونم بگم بهترین شهر برای سکونت در ایران هس



البته نه که مشکلاتی در این شهر نباشه ولی کمبود کار در این شهر بیداد میکنه


 


 

از این موسس ه بسیار راضی بودم چون دارای کادری بسیار قوی هست از مدیریت تا استادان


 

استادان بسیار خوبی در موسسه آبادانی و توسعه روستاها هست ک نام میبرم :


 

آقای دکتر رضایی ، آقای مهندس عباسی ، خانم تاپاک ، خانم سیدی ، مهندس حیدری

 



ک از همین جا ازاین استادان بدلیل زحمات بی دریغی که برای دانشجویان میکشن تشکر و قدردانی میکنم


 

 

امیدوارم بتونم به اهدافم در دانشگاه روزبهان ساری برسم




روز های برفی

   برف ندیده بودن هم جالب ه در نوع خودش ک من جزء همون آدمام

 

    برف قشنگی همین الآن داره میباره 

من 2 کافی نت

بارش برف روبرویم

زیباست ، واقعاً زیباست ، جای برف ندیده های دیگر هم خالی

     

   پ ن :

         

               در دلم بارانی ست از دلتنگی و تنهایی ؛

                                   

                                          دلم هوای با تو بودن کرده

       

یادم آید روز باران


بارون خیلی زیبایی ۲روز ه شهرمون و فرا گرفته ؛



ساری زیبا تر از همیش ه هس ؛



از وقتی من مهمان ساری شدم ، زیبا تر هم شده ، همه هم قشنگ تر شدن ، شاید برای من ، و شایدم ... !




راستی شنیدم همدان برف اومده ، به شنیده ها نمیشه اعتماد کرد > باید دید ،




چن وقتیه به چشمام هم اعتماد ندارم ،

اتفاقات دور و برم فوق العاده س > این من م و خوشبختی هم دور و برم ..... وای ی ی ی ی ی یییییییی




اپیکتوس :


اگر می خواهی خوب باشی باید ایمان داشته باشی که بد هستی 







معجزه سکوت

 

 

گـاهـی ســکـوت مـعـجـزه مـی کـنـد ؛

                                و تــو مـی آمــوزی کــه هــمـیـشـه :  بــودن ؛

در فــریــاد نــیـســت

گله - سیاوش قمیشی


 

عجب ای دل عاشق  ،   تو هم حوصله داری

تو این سینه نشستی  ،   هزار تا گله داری

ی روز عاشق نوری ،   ی روزی سوت و کوری

ی روز مثل حبابی  ،   ی روز سنگ صبوری

پر از شک و حراصی  ،  همیشه بی حواسی

پر از حرفی و خاموش  ، ی قصه و فراموش



 

پر از راز نگفته  ،   ی کوله بار بر دوش

ی بی طاقت خسته  ،  به انتظار نشسته

ی روز رفیق راهی  ،   سفر پای پیاده

به اندازه ی عشقی  ،   پر از حرف های ساده

باسه روزای رفته  ،  سفر قصه ی خوبه

چراغ روشن راه  ،   قشنگی غروبه

 

سیاوش قمیشی

امیدوارم

 


 

ترسناک ترین چیز : انسان هایی از ... ؛

جماعتی از رجز خوانی شماره ها ، اسم ها ، نام ها ، ...

 

 

و شاید که فقط کمی از آن ها را بدانیم ( ... )

و اون شاید ها هم دقیق نیستن !

 

 

پ ن :

 می ترسم آنقدر دیر بیاید که دیر شده باشد ! ولی امیدوارم آمدنش دیدنی باشد.


       i have wanted evrything for so long

                and now we can have it


خدا را دوست دارم

 

خدا را دوست دارم چون مرا عاشق آفرید !

خدا را ...            چون بدون هیچ چشم داشتی کمکم می کند !

خدا را ...            چون همیشه دوستم داشته ، حتی زمانی که بد بوده ام !

خدا را دوست دارم ... ، ... ؛

 خدا را دوس دارم ، چون عاشقش هستم  .

 

پ ن :

خدا را چه دیدی ، شاید غصه رد شد ، دلم راه و رسم زندگی را بلد شد


کیف پول

امروز

ساعت 14.30pm :

من در خونه ، تماس با هم خونه ای : سلام محمدجان خوبی ؟

محمدجان من امروز ساعت 3-5 کلاس دارم ، تو از بوعلی میای ؟ ، من بیام کلید بدم بهت >؟

هم خونه ای : نه منم ساعت 6 کلاس دارم و بوعلی میمونم

 

رفتن به دتشگاه آبادانی در همون زمان ؛

 

ساعت 16pm ، وسط کلاس انقلاب :

هم خونه ای : مهدی کجایی ؟

من : وسط کلاسم نمی تونم حرف بزنم .

هم خونه ای : مهدی ، کلید درب داخلی و چرا بالای در نذاشتی؟

من : یادم رف ، مگه تو نگفتی تا شب کلاس داری >؟!

هم خونه ای : بعداً بهت میگم ، کلاس و بپیچون بیا کلید و بهم بده !

من : 15 دیگه کلاس تموم یشه ، سریع میام ، بای

 

ساعت 16.30pm  ، با عجله ، سوار یکی از تاکسی های میدان جهاد – میدان شریعتی :

اونقدر ذهنم درگیر بحث های داخل کلاس بود که اصلاً هیچی از این صحنه وارد شدن تا خارج شدن م از تاکسی تو ذهنم نیس .

میدان شریعتی پیاده شدم و به سمت خونمون خیابان جوادیه داشتم میرفتم که

چشتون روز بد نبینه

فهمیدم کیف پولم نیس ! ، هزار جور فکر و خیال به ذهنم اومد که چی شد که اینطور شد !؟

ی احتمالاتی و پیش خودم دادم ، به احتمال  :

50% : کیف پولم ، تو تاکسی افتاده

30% : درحال پیاده شدن از تاکسی از دستم افتاده

10% : حواسم نبود و ازم دزدیدن !

 

با خودم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که برم محلی که پیاده شدم بایستم ، البته بعدش رفتم دقیقاً اونطرف خیابون که ماشین های برگشت همین خط اونجا محل مسافر سوار کردنشون بود .

به هم خونه ای زنگ زدم : محمد ، ی اتفاق بد برام افتاده ، کیف پولم غیبش زد ! ، احتکال زیادی میدم تو تاکسی افتاده باشه ، بیا میدان شریعتی کلید و ازم بگیر؛

متاسفانه اونقدر حواسم به صحبت های استاد در سر کلاس بود که حتی اصلاً یادم نمیومد :

چه ماشینی سوار شدم ، راننده چه شکلی بود ؛

 

ساعت 16.50pm ،بعد 20مین ، همون جا :

بعد 20 دقیقه پرسیدن از تک تک راننده ها و ... ؛

هی آقا پسر : بیا اینجا ،

این کیف پول شماس ؟

من :

من : اقا دستتون درد نکنه ، خدایا شکرت ، با چه زبونی ازتون تشکر کنم ، بزارین از شرمندگیتون در بیام بفرما این شیرینی ، آقا مرسی  ، الهی همیشه سلامت باشین ، خوش بخت و ....

آخرش هم از من پول و قبول نکرد ( دمش گرم ! )

ولی واقعاً از خوشحالی داشتم پر در میاوردم

 

 

پیوست :  

خدایا شکرت ، واقعاً من چقدر خوش شانسم ا ! ؛

این همه مدارکم تو کیفم بود که اگه گمم میشد ، اونم تو شهر غریب ... واوی لا ...

کارت ملی ، کارت دانشجویی ، کارت های عابر بانک ، عکس های شخصی ، این همه پول ... ( ) و ...

 

 

پ ن :

خدایا واقعاً شکرت